مرتبط با : آقا و رهنمودها , 

 

ساعت از 9 گذشته و باران همه چیز را شسته است. تا از اتوبوس پیاده شوم و خودم را به خیابان منتهی به بیت برسانم، باران که شدت هم گرفته، صورتم را می نوازد.

شب شهادت

از کناره خیابان فلسطین که درختان بلندش باعث می شود کمتر باران به سر و صورت بخورد، رد می شوم و چهار راهها را یکی یکی رد می کنم.
نزدیک مدرسه دخترانه فلسطین مملو از جمعیت است. چند قدمی جلوتر ورودی محوطه بیرونی بیت است؛ همان جلوی درب آبی رنگ مدرسه می ایستم؛ خارج شدن سه تا چهار نفر از درب مدرسه کافی است تا چند نفر از مردمی که جلویم ایستادند، با فشار وارد مدرسه شوند و من هم همراه آنها می روم.تنها فایده این کار «رضایتی ذهنی» است چون داخل مدرسه هم از همان دم درب جمعیت عزادار ایستاده اند.
...

روضه زیر چتر!
باران سرعتش بیشتر شده ولی من چون پلاستیکی روی سرم کشیدم چندان از این وضعیت ناراحت نیستم و همین طور این طرف و آن طرف می روم تا جایی برای ایستادن پیدا کنم. در گوشه سمت راستم 5 نفری زیر چتری ایستاده اند و به روضه گوش می کنند. بقیه هم یا همان طور زیر باران ایستادند یا مثل من پلاستیکی را به سر کشیده اند.

 بچه های خدمات مراسم، سبد های نارنجی رنگ شام  را سبد - سبد از بین جمعیت رد می کنند. پشت سر یکی از جوانهای سبد به دست راه می افتم و مسیری را که در حالت معمولی باز نمی شود، با او رد می کنم و جلوتر می روم.

در همان تاریکی مدرسه ناگهان نوجوانی که پشت سر من است و یکی از سبدها را حمل می کند، از من می خواهد برای چند لحظه دو سبد غذا را از او بگیرم. می گذارم روی دوشم و بعد هر چه منتظر می شوم کسی آن را از من نمی گیرد! انتظارم بی فایده است. باسبد غذا همان طور جلو می روم. انگار آن جوان سبد به دست گم شده است. حالا خودم شده ام یکی از همان جوانهای سبد به دست. به سختی از میان جمعیت می گذرم.
همین طور تا انتهای مدرسه می روم و دو سبد غذا را به مرد جوان کت و شلواری می دهم. او مسئول توزیع غذاها است. از من می خواهد که سبدها را سریعتر برسانم و من تا بیایم به او بگویم که من از جوانهای کمک کننده برای پخش غذا نیستم، یک سبد دیگر را از بچه های جوان گرفته ام و به مرد کت و شلواری رسانده ام.
مرد کت و شلواری می گوید به بچه ها بگویم که سبدها را دست به دست کنیم تا سریعتر کار انجام شود و بعد به فاصله یک دقیقه یک صف شکل می گیرد که سبدهای غذا را مثل همه روضه ها دست به دست می کنند.
 یاد سکانس چفیه بستن درفیلم «لیلی با من است» می افتم زمانی که پرویز پرستویی سربند یک بسیجی که یک دست ندارد، را می بندد و بعد دیگری سربند او را و به این ترتیب یک صف شکل می گیرد.
عزادارن حضرت زهرا(س) روی فرش های خیس نشسته اند و با مداحی محمود کریمی گریه می کنند. گریه شان با بارانی که به صورتشان می خورد، مخلوط شده. یادم می آید که در احادیث توصیه شده موقع باران آمدن، دعا کنید!       دعا می کنم ...
 
مسئول کت،شلواری و پخش غذا
مسئول کت شلواری وقتی سبدهای غذا به تعداد کافی می رسد به ما می گوید که غذا را میان جمعیت پخش کنیم.
 سبد اول را هم به من می دهد و می گوید «همین مسیر را بگیر و برو بالا.» مانده ام با کفش بروم یا اینکه کفش هایم را در بیاورم و از روی موکت های خیس بدون کفش رد شوم. در همین فکرم که مرد مسئول نهیبی به من می زند که «فرش ها تره، با کفش برو برادر!»
می روم و سبدهای نارنجی را کنار چند سبد دیگر قرار می دهم تا یکی از بچه ها غذا را بین جمعیت توزیع کند. قسمت بالای مدرسه که تمام می شود، نوبت مردمی می رسد که کف حیاط مدرسه روی فرش ها نشسته اند. یکی دو نفری از انتهای صف شروع می کنند و من هم برای آنکه نظم غذا دادن به هم نخورد، تنها سبدهای پر را می دهم و سبدهای خالی را تحویل می گیرم.
 
عزاداری زیر باران
جمعیت خیلی زیاد است. قرار می شود جمعیت قسمت جلوی مدرسه را من پذیرایی کنم. این مدرسه آخرین ساختمان قبل از ورودی بیت رهبر انقلاب است. سبدها را بر می دارم و بسته های غذای یک بار مصرف را یکی یکی کنار مردمی که روی زمین نشسته اند، قرار می دهم.سه چهار ردیف جلویی را که می دهم، غذاها تمام می شود.
حاج محمود کریمی همچنان می خواند. سینه زنی شروع شده در همان باران؛ صفایی دارد. بخشی از جمعیت داخل مدرسه می ایستند و مانند عزادارن داخل حسینیه امام خمینی شروع به سینه زنی می کنند. ما هم چون کار دیگری نداریم به صف عزاداری اضافه می شویم. «زیر باران» عزاداری کردن، از آن صحنه هایی است که کم پیش می آید.
مراسم تمام می شود، اما باران همچنان ادامه دارد. یکی دو نفر از عزادارن حضرت زهرا(س) درباره اینکه آیا غذایی مانده یا خیر، سوال می کنند و بعد از اینکه می شنوند خودم هم غذا نگرفتم، انگار دیگر حرفی ندارند، التماس دعا می گویند و می روند.
جلوی درب مدرسه شلوغ است و خارج شدن جمعیت هم خودش وقت می گیرد. در این فاصله تا مدرسه خالی شود سبدهای نارنجی رنگ را که در نقاط مختلف مدرسه روی زمین مانده، در یک نقطه جمع می کنم.
 با اینکه مدرسه خالی شده ولی  جلوی در مدرسه همچنان شلوغ است.
 از میان جمعیت رد می شوم و خودم را به بیرون مدرسه می رسانم. خیابان فلسطین شلوغ است. باران همچنان بر عزادارن دختر پیامبر(ص) می بارد.
***
شب شام غریبان
تا نمازم را بخوانم و حرکت کنم ساعت 9 شب شده. اتوبوس هم نیست و این بار با تاکسی  می روم.
دم خیابان منتهی به بیت، سربازان نیروی انتظامی در خودرو، مشغول غذا خوردن هستند.
برخلاف ایام محرم امسال صدای بلند گوی مراسم به ابتدای خیابان نمی رسد. آنهایی که به نماز جماعت نرسیدند، روی موکت های پهن شده نماز می خوانند. از ظاهر مراسم پیدا است که حسابی شلوغ است.امشب برخلاف شب قبل،حتی دیگر نمی شود وارد مدرسه شد، چون غلغله است.
 روبروی ورودی بیت هم شلوغ است و مردم همان طور ایستاده به سخنرانی گوش می کنند، اما صدا اصلا نمی رسد.
یکی از نمایندگان تهران در مجلس همان کناره خیابان در جویی که آبی ندارد، ایستاده و با مردم صحبت می کند.
از میان جمعیت رد می شوم و خودم را به ورودی بیت می رسانم.چند نفری از مردم گلایه دارند که چرا بلندگویی در بخشی از خیابان قرار نداده اند.
 
رامون نمی دن بریم دیگه!
چند سرباز جوان نیروی انتظامی و یکی دو نفر از سربازان جوان سپاه جلوی نرده های آهنی ایستاده اند و یکی دو نفر بالای گیت رفته اند. چند نفری از داخل قصد خروج دارند و چون بچه های حفاظت دیواره حفاظتی را باز نمی کنند، خودشان از بالای همان میله ها به این سو می پرند. یک پیرمرد را هم دو نفر از بچه های حفاظت کمک می کنند و او به این طرف میله ها می آید.
تلاش برای ورود به محوطه ورودی بیت از سوی جمعیت پشت میله ها همچنان ادامه دارد. پسرک 9 ساله که با برادرش به مراسم آمده ظاهرا از ایستادن خسته شده، می گوید:« خوب اگه رامون نمی دن بریم دیگه» و بعد با پاسخ برادرش مواجه می شود که «شاید برای مداحی در را باز کنن»
 درب اما در زمان آغاز مداحی هم باز نمی شود. کم کم چانه زنی بچه های حفاظت و جمعیت جلوی میله ها به این نتیجه منتهی می شود که مردم همان جا روی زمین بنشینند.
 این اتفاق وقتی رخ داد که جوان سرباز بالای بلندی رفت و خواست از طریق بلندگوی دستی قرمز رنگش،برای جمعیت صحبت کند:
 «آقا جون! اگر برای دیدن آقا آمدید که اینجا جا نیست و مسیر ها تا حسینیه پر از جمعیته، اگه هم برای عزاداری خانم فاطمه زهرا آمدید صدای بلندگو ها را بلند کردند، همین جا بنشنید لطفا!»

بالاخره بخشی از جمعیت راضی می شوند و روی زمین می نشینند و من هم یکی از آنهایم. صدای بلندگوها تفاوتی نکرده و باید خیلی دقت کنی تا نوای مرثیه را بشنوی. با این حال،صدای گریه های جمعیت کم کم بلند می شود. مثل شب گذشته است.
 دور و بری هایم صدای گریه هایشان بلند می شود،
مرد پشت سری هم که چند دقیقه قبل داشت غر می زد حالا دارد در شب شام غریبان بی بی دو عالم گریه می کند.

نقل از :

محمود عزیزی خبر آنلاین